امیرحسین قند عسلامیرحسین قند عسل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

عشق مامان زیبا و بابا مهدی

نی نیم عوض شده

مامانی من 3شنبه که رفتم دکتر یعنی 21 خرداد واسه نشون دادن آزمایشهام که دکتر سونو کرد گفت که تو دخمل نیستی خدایا حالا موندم که راست گفته یا اشتباه شده من داشتم به تو که دخملم بودی عادت میکردم. الان همش احساس میکنم که نکنه خواب دیدم.آخه دکتر نشونم داد وگفت 98%پسره. اشکال نداره خوبه زیاد عادت بهت نکردم ومامانی برای اینکه خیالش راحت شه 1ماه دیگه دوباره سونو میخواد بده.هرچی هستی مامانی دوستت داره وواسه دیدنت لحظه شماری میکنم مامانی داشت ژاکت واست میبافت به خیاط یه لباس سفارش داده بود وزن دایی کفش صورتی خریده بود همه کشک شد ورفت ...
24 خرداد 1392

بدون عنوان

سلام کوچولوی من وای یه خبر خوب واست دارم دخترم مامانی واست یه پیراهن شروع کرده به بافتن تموم شد واست میزارم تا ببینی.زن دایی لیلا هم واست کادو گرفته الهی مامان فدات شه که لحظه شماری میکنم بیای در آغوشم ...
15 خرداد 1392

خواب بابایی

سلام قند عسلم امیدوارم که خوب خوب باشی وسرحال چون مامان غیر این نمیخواد واست عزیزم بابایی خوابتو دیده پرروی مامان تو خواب مامانی نمیای میری تو خواب بابا از الان لوس بازیهاتو واسه بابایی شروع کردی شیطونم .بابایی میگفت خیلی خوشگل بودی میگفت شبیه خودت بود میگفت تو بیمارستان همه از قشنگیت حرف میزدن وانگاری تو بغلشم رفتی مامان فدات شه که دلم لک میزنه واسه دیدنت وبوییدنت دوست دارم تو آغوشم بگیرمت ...
15 خرداد 1392

درانتظار آمدنت هستم عشق مامان

سلام کوچولوی من .سلام خانومم نفسم عشقم الهی مامان فدات .عزیزم من شنبه 4خرداد با مامانی رفتیم عباس آباد البته از دیشبش اونجا بودم وبابایی با تاکسی برگشت خونه چون من با ماشین میخواستم برم خب بزار از اونجا واست بگم خیلی سونوگرافی شلوغ بود وشماره ی منم 25 از10صبح اونجا بودم( البته زود راه افتادم اما از شانس من همت از همیشه شلوغ تر بود و گاندی رو هم بسته بودند به خاطر همین کمی دیر شد)اوه تا نوبتم شه ساعت12:30 شد رفتم با مامانی تو همین که دستگاهو گذاشت بهم گفت نازگلم جیگر طلام دخمله عشقم اون پاهای نازتو رو هم گذاشته بودی از زانو به پایین نگات میکردم قند تو دلم آب میشد از اونجارفتم نیلو آزمایش دادم و2روز بعد با خاله جون رفتیم جوابشو گرفتیم وقتی...
14 خرداد 1392
1